#محاق_پارت_340

کمی مکث کرد و متفکر نگاهم کرد:

ـ می خواد بره جایی، نمی تونه که خونه ما بیاد عزیزم!

پوست پوست شدن قلبم را حس می کردم. هنوز هم بود؛ عشق را می گویم. مرد کنارم عشق می داد و ناز می دید. مرد کنارم "شیرینم" بند آن ور خطش می کرد و من عشق می کردم که بی خجالت قربان خاتونی می رفت که صدایش آرام می آمد. " مراقب خودت باش" تنها سه کلمه است؛ اما شنیدنش از زبان کِه، مهم ترین اصلش است!

موبایلش بر عکس موها و ماشینش هوشمند و جدید بود. وقتی نگاهم را به موبایلش دید، در هوا تکانش داد:

ـ پسر شیرین خریده. این جا زندگی نمی کنه. نروژ هست؛ گاهی دوست داره من و شیرین براش عکس خودمون رو بدیم.

ـ وقتی باهاش زندگی می کنید؛ چرا نامزد؟

نرم سرش را سمتم می چرخاند و چای یخ شده اش را یک نفس بالا می رود:

ـ اون نامزد بازی ندید، منم ندیدم. می خوام نقش نامزد براش داشته باشم. از اون نامزدهای دوران شما ها نه که خرس کادو میدید، پیامک سوسولی برای هم می فرستید! من براش از قم فیروزه می خرم، نذر بودنش رو دخیل می بندم. اینکه یکی رو داشته باشی، منتظرت باشه، خیلی قشنگه. عاشقی سن نمی شناسه، یعنی پیر و جوون نداره! همه دل دارند و همه لرزش رو هم دارند. چند سال قبل نشد شیرین بشه، عروس خونه ای که چهل متر بیشتر نبود...

ماشین را، راه انداخت. از پمپ بنزین بیرون زد و آرام از کناره ی خیابان راند.

منتظر نگاهش کردم. لبخندی به نگاهم زد:

ـ خب من، پسری بودم که برای دیدنش سنگ به شیشه اتاقش می زدم...

ذوق زده شدم. انگار داستان عجیبی می شنوم. انگار او هنوز جوان است. دستی به لب هایش می کشد:

ـ اون موقع پول از جیب بابام می زدم تا یه رز بخرم و دل ببرم! بیست سالم بود، شیرین چهارده سال بیشتر نداشت. مامانم رفت خواستگاری، پدرش گفت؛ پسرت ول می چرخه، مزاحم میشه، این برای دخترم شوهر نمیشه. راست می گفت، خدا بیامرز می دونست که من تنبلم. اون موقع چاق بودم. هیچ جا کار بهم نمی دادن؛ همیشه خسته می شدم.


romangram.com | @romangram_com