#محاق_پارت_339
در داشبرد را باز کرد:
ـ یه زنگ به دلنگران خانم بزنم!
سرم را با لبخند تکان دادم و امروز بیشتر از یک ساعت است؛ لبخند زدم. سخت نبود، اگر آدمش را داشته باشی.
ـ چطوری شیرین خانم؟
گوش هایم تیز شد و گاز دومم را محکم تر به کیک زدم.
ـ شما درست گفتی. تا الان رانندگی می کردم؛ نشد زنگ بزنم.
دیدم که گوشه چشم مرا پایید و در گوشی پچ زد:
ـ می دونم، دل منم برات تنگ شده!
انگار پوستم ذق ذق کرد، انگار لبخند مشت کوبید بر لبم، برگشتم و نگاه خیره ام را که دید. چشم های درشت سیاهش مرا دعوت به خنده کرد.
لب هایش جنبید:
ـ یه مسافر کوچولو دارم...
ابرویم را بالا انداختم و قلپی چای بالا رفتم. گوشی را به آن یکی گوشش رساند:
ـ اسمش پامچاله...
romangram.com | @romangram_com