#محاق_پارت_341

بسته پفک را سمتش گرفتم. یکی از پفک ها را برداشت. صدای گاز زدن من و او بلند شد. ادامه داد:

ـ دیگه اونقدر دیر شد که شیرین رو دادن رفت! از اون روز تا همین چند ماه پیشش من مجرد بودم. دلم نمی رفت؛ رز بخرم و برای دختر دیگه تقدیم کنم. خواستگاری نمی رفتم. مادرم پیرشد، پدرم فوت کرد؛ اما همیشه می گفت؛ دلت پاکه، درست میشه...

در جاده ای پیچید و کناری روی ترمز زد. کیف پولش را برداشت:

ـ یه کم میوه بخرم. دست خالی خوب نیست!

و رفت... لبخندم جمع نمی شد. این قصه ها رو من خیلی وقت است؛ نشنیده ام. این حرف ها را هیچ وقت از پیرمرد و پیرزن های اطرافم نشنیدم. یعنی کلا عشق را در چُرکی دستشان ندیدم. در عینک ته استکانی شان ضعف یار ندیدم.

خیابان ها به خاطر سرما، خلوت تر بود. وانت بار کمی جلوتر، بساط پرتقال پهن کرده بود. کنارش انار هم دیده می شد. کلاه پشمی اش را زیر بغل زد و پلاستیک ها را گره زده و در صندلی پشت گذاشت.

**

سر کوچه می ایستم. سر کوچه ای که حالا یک صندوق صدقات داشت. باغچه و درخت های خشک شده داشت.

مرد راننده را به زحمت راضی کردم تا برو، تا مرا کمی تنها بگذارد. تنها بگذارد ببینم چند چند هستم، فعلا صفر هستیم!

کوله ام را به سختی از شانه چپ به شانه راست می فرستم. چمدان را می کشم و یک قدم بر می دارم.

سنگ نزدیک پایم را همراه با قدمی به جلو پرتاپ می کنم.

دسته چمدان را جمع می کنم و از دسته ی مشکی رنگش بالا می کشمش. آب دهانم را قورت می دهم و ولوم آهنگ را بالا می برم.

ـ بن بست جنوب غربی، کوچه ی ملت، انتهای کوچه...


romangram.com | @romangram_com