#محاق_پارت_336

ـ شیرینم مثل خودم دی ماهی هست! اون بیستم و منم دهم! قرار شد؛ هردومون تولدمون رو باهم بگیریم.

لبخندم پررنگ تر می شود و موهای نیمه سپیدش نگاه می کنم:

ـ اصلا موهاتون به سنتون نمیاد! زیادی زود بوده.

پنجره را کمی پایین می دهد تا از بخار روی شیشه کمتر شود. در حالی که کلاهش را از سرش در می آورد، گفت:

ـ به چهره ات یه اسم خیلی نازک میاد!

با تک خنده ام، نگاه آرامش به چهره ام می نشنید:

ـ خیلی نازک یعنی لطیف، شبیه برگ گل...

دست به سینه می شوم:

ـ اسمم یه نوع گله که یه آهنگ معروف قدیمی ازش هست!

ضربه ای به فرمان می زند و با لبخند ولوم ضبطش را بالا می برد. جوابم را نمی دهد و به روبه رو خیره می شود.

همایون زنگ می زند و حالم را می پرسد. از بی عرضگی ام هیچ چیزی نمی گفتم. از بی جرأتی ام، از ترسی که مرا شش ساعت بس در ترمینال نگه داشت.

بیشتر از یک ساعت و خورده ای می گذرد که او سمت پمپ بزنین راه کج می کند. خوراکی هایم را از کوله ام بیرون می آورم.

بسته ی کیک شکلاتی را باز می کنم. سرم را از پنجره بیرون می کشم:


romangram.com | @romangram_com