#محاق_پارت_337

ـ چایی می گیرید؟

سرش را تکان می دهد و کارت سوختش را در دستگاه فرو می برد:

ـ به نظرم، یاس خیلی بهت میاد؛ اما برای یاس آهنگ ندیدم خونده باشن.

لب هایم کش می آید. کارت را بیرون می کشد و درب قسمت بنزین را می بندد. دستش را روی سقف ماشین می گذارد:

ـ لبخند می زنی، آدم رو به اشتباه می اندازی دختر جون!

کاپشنش را از صندلی عقب بر می دارد و من زمزمه می کنم:

ـ گلِ پامچال، گلِ پامچال، بیرون بیا، بیرون بیا، فصلِ بهاره، عزیز موقعِ کاره...

سرش را از ماشین بیرون می آورد و لبخند بزرگی می زند:

ـ اینقدر قدیمی! چه آهنگی بود!

ـ هیچ وقت پدرم نمی ذاشت این آهنگ رو گوش بدم!

سرم را داخل بردم و نفس عمیقی کشیدم. یکهو دلم این آهنگ را خواست! هیچ وقت هیچ کس از این سمت به اسمم نگاه نمی کرد. همه می گفتن، گل بی خاصیتی است! خب کمی زیادی آبیاری می خواهد، حساس است، عشق می خواهد. آدمیزاد هم، همین ها را می خواست!

روزهای قبل در باغچه های میدان های بزرگ پامچال می دیدم. ذوق می کردم. زرد، قرمز، صورتی... ارکیده برایم یک گلدان کوچک خریده بود. پامچال درش می خزید. می خندید... شب ها بالای سرم بوی اهمیت می داد. کاش هنوز باشد! کاش هنوز بالا سرم روی تخت گل داده باشد.

در که بسته شد، از فکر بیرون آمدم و به نم باران که تق تق به شیشه می زد نگاه کردم. پسر بچه ای دستمال روی شیشه کشید و مرد راننده، ساندویچ در دستش را با مقداری پول به او داد!


romangram.com | @romangram_com