#محاق_پارت_335
هومی می کشد و از در ترمینال بیرون می زند.دستم را جلوی بخاری می گیرم و می پرسم:
ـ نامزدتون؛ شیرین اسمشه؟
سری تکان می دهد:
ـ اسم تو چیه؟
زیپ کاپشنم را باز می کنم:
ـ چی می خوره؟
با دقت به چشم هایم و موهای بیرون افتاده ام نگاه می کند. شالگردنم را باز می کنم و با لبخند نگاهش می کنم:
ـ شما چند سالتونه؟
کیف کارت هایش را سمتم می گیرد. ورق اول را که باز می کنم، گواهینامه اش را می بینم. چشم هایم از نامش به تاریخ تولدش می چسبد. ذهنی حساب می کنم و با خنده نگاهش می کنم:
ـ چهل و پنج، فردا هم تولدتونه؟
چشم هایش مهربان می شوند. کارت را کنار می گذارم و بیشتر سمتش می چرخم:
ـ تا حالا هیچ دی ماهی نزدیکم نبوده، با اخلاقشون آشنا نیستم.
فرمان را می چرخاند و وارد خیابان می شود:
romangram.com | @romangram_com