#محاق_پارت_334
https://t.me/joinchat/EB2ZclNPi1zJnzynCeMzVQ
#پارت_صد_و_یک
#پارت_101
باز میان حرف شکاف انداخت. با قدم های کوتاهی از کنارم رد شد:
ـ اینجا بحث اعتماد هم هست، 10 ساله این جا سابقه کار دارم. می دونم داشتی به این فکر می کردی؛ تو مبجور نیستی با من بیای؛ اما اگه بیای پشیمون نمی شی!
سمت ماشین های پارک شده گوشه در ورودی می رود. می دانم احمقانه است؛ اما منم می روم. پشت سرش با کشیدن چمدان سنگینی که اصلا نباید سنگین باشد.
در عقب را باز می کند. در پشت ماشینش کمی داخل رفته است و رنگ پریدگی های کمرنگی روی صندوق عقب ماشین دیده می شد.
پرایدش درب و داغان تر از موهایش بود! چمدانم را عقب می گذارد و سمت در راننده می رود:
ـ خیلی لگنه می دونم؛ اما رفیق نبودن های شیرینم رو همین پر می کرد.
چیزی نگفتم و در جلوی را باز می کنم و می نشینم. استارت می زند، کمی صبر می کند تا ماشین گرم شود. بخاری اش تا ته می پیچاند:
ـ نمی خوای چیزی بخری؟ گشنت نمی شه؟
سرم را تکان می دهم و ضربه ای به کوله ام می زنم:
ـ پره!
romangram.com | @romangram_com