#محاق_پارت_323

ـ برای فردا بلیط گرفتم. من می ترسم همایون. می ترسم نرسیده به اونجا برگردم.

چشم هایش غمگین می شود. هنوز لبخندش را سفت و سخت حفظ کرده است؛ این ها همه اش دورغ است. لبخندش، مهربانی اش، آرامشش...همایون رفته آن ور آب و دروغ شده است!

چمدان کوچک مشکی ام گوشه اتاق پر از لباس بود. کوله ام پر از کتاب هایی که حواسم را پرت کند. خودم که می دانم لای یکی از کتاب هایم عکس ارکیده را گذاشتم. خودم که می دانم در کوله ام ترس جا داده ام.

من نرفته به آن جا هم، خیلی چیزها می دانم.

بلیط فردا بود و من از امروزش همه اش آن ساختمان کذایی را بند زدم.

حیاط بزرگش که همیشه دوچرخه ام گوشه باغچه پهن می شد را رج می زدم. تاپ بزرگ سفید و سَرو تنومندی که آن زمان هم کلی خاطر خواه داشت.

#ادامه دارد...

------🌸🌸🌸🌸🌸-------

https://t.me/joinchat/AAAAAFdjBKOvvMXh_FHR7w

#پارت_نود_و_هشت

#پارت_98

با بچه های همسایه پشتش قایم می شدیم، زیر سایه اش نقاشی می کشیدیم، بازی می کردیم و وای به حال من که به لعنتی ترین حوالی خواهم رفت.

با استرس کمرنگی سراغ این باکس جیمیل رفتم و با تعجب به جیمیل ها نگاه کردم و آن جیمیل را پیدا نکردم. قسمت اسپم را چک کردم و پیدایش نکردم. با چشم های گشاد شده کل جیمیل را گشتم و انگار آب شده بود.


romangram.com | @romangram_com