#محاق_پارت_322
پوزخندی می زنم و خودم را به تکیه گاه صندلی می کوبم:
ـ من همیشه مجبور بودم! انگار بین همه درس های دبیرستان، جبرش به من افتاده. نه به توان رسیدم و نه زیر رادیکال رفتم، فقط هی جبر بود و جبر....
لیوان در دستش را کنار می گذارد:
ـ می خوای من برگردم؟
نفس خسته ام را رها کردم. چهار روز تمام نخوابیده بودم. میان تخت قَلت می خوردم و هی این " نه" لامصب بند نافم شده بود.
ـ تو برگردی من دیگه اون آپارتمان لعنتی رو نمی بینم؟
چشم هایش روی هم فشار می دهد:
ـ من می دونم چه فشاری روی توعه... می دونم اینکه بری اونجا یعنی بیشتر از چند ماه کابوس و بی خوابی!
پاهایم را روی میز گذاشتم و لپ تاب را تکان دادم:
ـ چند روز پیش رفتم پارک! برای خودم بادکنک خریدم، عکس تکی انداختم، صورتم رو آب پاشیدم، تخمه و چای خوردم؛ اما حالم خوب نشد. همایون من خوب نمیشم. هرچی این اتفاق لعنتی کهنه می شه؛ زخمش زخیم تر میشه.
خودش را جلوی می کشد و لبخند نرمی می زند:
ـ اینکه اومدم اینجا فقط و فقط به خاطر توعه! فقط به خاطر اینکه یه کم راحت تر نفس بکشی، یه کم راحت تر بخوابی! برو شمال! برو بذار همه چیز رو بفهمی... بذار امیرارسلان برات بگه چیکار کرده!
آب دهانم را قورت دادم و چنگی به موهای کوتاهم زد:
romangram.com | @romangram_com