#محاق_پارت_321
باید می رفتم!
رفتنی که اختیاری نبود؛ اجباری بی رحمانه دامنش را گرفته است.
باید تا شمال، تا آن جنگل سرسبز، تا آن ساحل تشنه آب می رفتم.
این جا، جاییست که بودنش شبیه به سوالی سخت در آیین نامه راهنمایی رانندگی است!
حالم خراب است، زندگی ام از پایه آجر به آجرش شکسته و کسی جز من نبود که دوباره ی ماله کشی کند.
این تابو را باید بشکنم، این حجم از مغز فراری را باید یک جایی نگه دارم.
ایستگاه توقف جاییست در آپارتمان سیزده طبقه!
*
ـ با میثم ...
میان حرفش می روم:
ـ وقتی از اونجا بیرون اومدم؛ خودم بودم.
سرش را کلافه تکان می دهد و دستش را از چانه اش تا گوشش می کشد:
ـ تو مجبور نیستی!
romangram.com | @romangram_com