#محاق_پارت_324
با گوشی ام وارد جیمیل شدم و باز هم گشتنم بی نتیجه بود! کلافه دستی به چشم های خسته خوابم کشیدم و با خاموش کردن لپ تاب از جا بلند شدم.
دوباره سمت تخت رفتم و دوباره مثل همین چند روز لباسم را با تاپ آویز شده به تاج تخت عوض کردم. گردنبند کادویی میثم را در دستم گرفتم و زیر پتو خزیدم.
یکی از گوش های هنذفری را در گوشم گذاشتم و موزیک آرامی پخش شد. موزیکی که زیادی آشنا بود. با لحن آرامی بر نوت های پیانو خوانده می شد.
کمی صدایش را زیاد کردم و چشم هایم را به سختی روی هم فشردم.
بیشتر از چند دقیقه نگذشته بود که چشم هایم گرم گرم روی هم می رفت که صدای کوبیده شدن به گوشم رسید.
دستم را روی دکمه استپ موزیک گذاشتم و با اخم های درهم متوجه ضربه زدن های دوباره شدم.
از جا بلند شدم که این بار صدا نزدیک تر رسید. انگار یکی به پنجره اتاق کنار می کوبید.
با تعجب چراغ خواب را روشن کردم و بعد باز کردن در اتاق، لامپ راهرو را هم روشن کردم. با تعجب در اتاق نیلوفر را باز کردم. دست بزرگی به پنجره کوبیده می شد. با نزدیک شدنم، دیگرهیچ نور و دستی نبود.
باد کمرنگی از درزهای پنجره به داخل تراوش می کرد. دستم را به دستگیره ی آهنی پنجره رساندم و آرام بازش کردم. سرم از فاصله دو نرده جلوی پنجره رد کردم و نگاهی به دو طرف کردم.
ابرو بالا انداختم و پنجره را بستم. کلید لامپ اتاق را زدم و در اتاق را نبسته دوباره صدای کوبیدن به گوشم رسید.
این بار ترس عجیبی به تنم افتاد. در اتاق را نیمه باز کردم و به پنجره ی کدر که با پرده ی سفید پوشیده شده بود نگاه کردم. یک دست با مشت به پنجره می کوبید، جوری که هر آن امکان شکسته شدن شیشه فراهم می شد. با صدای ترک شیشه، چشم های ترسیده ام را سمت در اتاق خودم کشاندم و با دو وارد اتاقم شدم.
پالتویم را پوشیدم و موبایلم را دستم گرفتم. روی شماره ی شفق نگه داشتم و کلاه پالتویم را روی سرم انداختم.
با خارج شدنم از در اتاق، لامپ راهرو را هم خاموش کردم و برای اطمینان بیشتر چاقو کمری جاساز شده در زیر جا کفشی را برداشتم.
romangram.com | @romangram_com