#محاق_پارت_317
صدای خنده ی آرامش را که شنیدم، بی حرف گوشی را قطع کردم و میان زیپ جلوی کیفم انداختم.
دیروز با همایون حرف زدم، صورتش درب و داغان شده بود. نمی توانست زیاد صحبت کند، کنار لب هایش زخم عمیقی جا خشک کرده بود.
بالای ابرویش خراش بزرگی دیدم که دلم را به هم می زد. راستش فکر نمی کردم وضع آن قدر وخیم باشد!
از جا بلند می شوم و کیفم را بر می دارم. لیوان کاغذی را در سطل زباله می اندازم و بسته چیپس در دستم را با صدا باز می کنم.
چند قدم نرفته ام که زنی کنارم قرار می گیرد. با تعجب نگاهش می کنم.
دست در بسته چیپس می برد و تکه ی بزرگی در دهانش می چپاند. پشت چشمی نازک می کند:
ـ از صبح یه نفر تهدیدم می کنه! بهم گفت تو، توی پارک دانشجو نشستی!
سرجایم می ایستم و با تعجب می پرسم:
ـ من؟
آستین های لباسش را تا می زند و تکه دیگر چیپس برمی دارد:
ـ یه دسته آدم هستند که دنبال سر در اوردن توی مخلفات موادمخدرند! تازه کار هستند و زرنگ! با فهمیدن اینکه یه چیپ وجود داره که سال ها قبل هیچکس نتونسته پیداش کنه، عین سگ بو کشیدن به تو رسیدن!
حلقه بزرگ گوشواره اش از کلاه بافتنی اش بیرون می زند. شالگردن را روی بینی اش می کشد و خفه می پرسد:
ـ می دونم خشایار گفته که قراره پیشنهاد اومدن به خونه خودم رو بهت بدم!
romangram.com | @romangram_com