#محاق_پارت_318
بسته چیپس را از دستم می کشد و دستش را در هوا تکان می دهد. با گوشه چشم متوجه نزدیک شدن دو مرد می شوم.
آب دهانم را قورت می دهم:
ـ و چرا فکر می کنی؛ قراره پیشت بیام؟
سرش را سمتم چرخاند:
ـ دوتا راه هست که زن خشایار و امنیت تو برگرده و من به چیزی که می خوام برسم!
از پله های خروج پارک بالا می رویم و او دستش را با صمیمیت به شانه ام می کوبد:
ـ من بهت تضمین همه چیز رو میدم! اگه اون چیپ رو کمک کنی پیدا کنم؛ تا آخر عمرت هیچ احد و ناسی نزدیکت نمی شه!
کمی با لهجه، فارسی را صحبت می کرد. مکث کوتاهی قبل هر کلمه اش داشت. صدای گیرا و نازکی از او یک زن کاملا پر کرشمه ساخته بود.
درست است؛ قیافه کمی عجیب دارد؛ اما حس بدی القا نمی کرد.
این بار موهایش را بافت آفریقا زده بود و رنگ سبز دودی موهایش بیشتر جلب توجه می کرد. ست کلاه شالگردنش هم رنگ موهایش بود.
لنز طوسی چشمانش به پوست برنزش می آمد و دست های پر خالکوبی اش در بافت دخترانه اش مخفی مانده بود.
*(پرحرف)=talkative
__________🌸_________
romangram.com | @romangram_com