#محاق_پارت_315

دستم را پشت تکیه گاه نیمکت گذاشتم. حالا نیمکت اضافی کنار آبنما گذاشته بودند و رنگشان را به قرمز-مشکی تغییر داده اند و آبنما را ترمیم کرده اند.

کمی پایین تر یک رود کوچک جریان داشت. گلدان های باغبان را از اینجا می دیدم. صورتی، بنفش، زرد....

با صدای زنگ موبایلم، نگاه خیره ام را از دختر پسر جوان گرفتم و دست میان کیفم چرخاندم.

به شماره نگاه کردم و رد تماس زدم. صدای اعصاب خرد کنِ موزیک قطع می شود. چند ثانیه نگذشته است که دوباره گوشی می لرزد. با رد تماس دومم باز بی خیال نمی شود.

ـ بله؟

صدایش را صاف می کند:

ـ می خواستم یه قرار ملاقات بذارم!

لبانم را کج می کنم و سرم را بالا گرفته می پرسم:

ـ شما؟

چشم هایم را می بندم و مرد پشت خط آرام نفس می کشد:

ـ من پیشنهاد بهتری دارم!

https://t.me/joinchat/AAAAAFdjBKOvvMXh_FHR7w

#پارت_نود_شش


romangram.com | @romangram_com