#محاق_پارت_314
یه بار آسمونو بیارم توی خونه"
صدای سپیده روانم را می خراشید.
" ـ نمی تونم بهت بگم؛ پسره کی هست و کی نیست؛ اما ارکیده خیلی می خواستش، اونقدر که امیرارسلان شرط قبول کردن پسره رو انجام یه معامله توی لهستان گذشت!"
"عزیزم هنوزم تو رو دوستت دارم
الهی همیشه کنار تو باشم
الهی همیشه بمونی کنارم"
" ـ معامله انجام نشد! نمی تونستم کمکشون کنم؛ از اون پسر خوشم نمی اومد. امیرارسلان حق دیدن ارکیده رو از پسره گرفت!"
دست های پسرک پشت گوش دختر نشست و بید مجنون بالای سرشان را باد ملایمی تکان داد.
دختر بچه ای لی لی کنان پا روی سنگ فرش گرانیتی گذاشت. پدرش خندید و کوله ی صورتی دخترک را روی شانه اش انداخت.
قرارمان نبودن نبود! قرارمان یکی را جا گذاشتن و یکی را پرواز دادن نبود.
او همیشه می خواست؛ درس بخواند. کارکند، عاشق شود، خانم خانه مردی شود که دست پختش حرف نداشته باشد.
او همیشه می خواست؛ معامله های امیرارسلان را بپیچاند و سراغ یک دست بسکتبال زدن برود.
همیشه یک توپ بسکتبال روی تخت قِل می خورد. در حیاط خانه بازی می کردیم و جیغ که می زدیم، سپیده نفرین به جانمان می بست.
romangram.com | @romangram_com