#محاق_پارت_313

می خواند و سپیده به من گفت؛ ارکیده عاشق پسری بود...

خواند و زخم های من دَرزشان باز شد.

نپرسیدم پسر که بود! نپرسیدم ارکیده را دوست داشت؟

نپرسیدم خاطره داشتند؟ نپرسیدم خوش قیافه بود؟

نپرسیدم که آیا فرهای خوش رنگ خواهرم را دوست داشت؟

" به تو فکر کردم به تو آره آره

به تو فکر کردم که بارون بباره

به تو فکر کردم دوباره دوباره

به تو فکر کردن عجب حالی داره"

ته مانده ی چای را به سختی قورت دادم و پسرک دست هایش تا شانه های دختر رفت.

لیوانم در دستم مشت شد و سپیده برایم گفت؛" پسرک آدم مناسبی نبود"

مگر مهم بود؟ مگر اینکه مناسب نباشد؛ مهم است؟ اینکه ارکیده کسی را دوست داشته است؛ پر آزار ترین دردی که به آن لعنت می فرستم.

" تو این فکر بودم که با هربهونه


romangram.com | @romangram_com