#محاق_پارت_312
https://t.me/joinchat/EB2ZclNPi1zJnzynCeMzVQ
#پارت_نود_و_پنج
#پارت_95
زنی سی و اند ساله همراه دخترش عکس دونفره می گرفتند و من تمام دو روزم با ارکیده خار شده در چشمم فرو رفته است.
دو پسر جوان آن سمت تر، تنیس بازی می کردند و برای هم کری می خواندند و من پوچ بودم.
لیوان کاغذی چای را نزدیک لب هایم بردم و جرعه ای قورت دادم. طعم گسش همراه دارچین را دوست داشتم.
از چهاربعدازظهر که اینجا آمدم، تنها یک ورق از کتاب خواندم و بیشترش صرف همان فکرهای لعنتی شد.
درست جلوی همین آبنما، عکس دونفره گرفتیم. دست هایم را پر آب کردم و به صورتش پاشیدم. خندید و فرهای ریز و درشتش را به سختی زیر شال خوش رنگ جا داد.
یادم است؛ با تمام یازده سالگی ام همیشه ریز جثه تر به نظر می آمدم، برای همین بیشتر لباس هایم سارافن های دامن دارِ پر گل بود.
آن روز هم یک دست سارافون جین سرمه ای پوشیده بودم و ارکیده شال سرش، کیف و کفشش را با لباس من ست کرد.
پوزخندی زدم و انگشت سبابه ام را زیر چشمم کشیدم. قطره ی بزرگی درون لیوان چای افتاد.
دختری روی چمن نشسته بود و سازناکوکش را کوک می کرد. پسر کنار دستش دستی به سیم های نازک تار کشید.
دخترک تار زد و پسرک خواند.می خواند از عشقی که فکرش مرا هم آزار می داد.
romangram.com | @romangram_com