#محاق_پارت_310
به لاک های پایم خیره شدم و دوباره حرف های خشایار را مرور کردم. رفتن پیش کیان، کار درستی نبود. من حتی به خشایار هم اعتماد نداشتم. هنوز آن فیلم را ندیده ام. پیامک های ناشناخته را جواب نمی دادم. سپیده را پشت گوش می انداختم.
همه این اتفاقات دُمش به امیرارسلان ربط داشت. همایون در صحبت های بیشتر از چندبار خواست پیش امیرارسلان بروم. سپیده هم خیلی اصرار داشت.
یک مانع بزرگ جلوی راهم بود؛ دلم نمی خواست بروم. نمی خواستم با خانه مان که در آپارتمان سیزده طبقه ای قرار داشت؛ مواجه شوم. اصلا دلم نمی خواست، سوار آسانسور شوم و ارکیده را رج بزنم.
رو تختی همایون را مرتب کردم و با بیرون آمدنم، متوجه نبودن خشایار شدم. با تعجب به اپن نگاه کردم. لیوان هم نبود.
با صدای پیامک گوشی در دستم، توجهی به مبل های مرتب شده نکردم و پیامک را باز کردم. " این موبایل پیشت بمونه، یکی از خط ها، خط ایران نیست! با همین خط به همایون زنگ بزن؛ دائمیه. میثم الاناس که برسه، می دونم برگشتنش طولانی شد! زنگ زد خونه گفت که کلید رو جا گذاشته مجبور شده برگرده خونه"
نفسم را به سختی بیرون فرستادم و صدای زنگ در بلند شد. گوشی را روی اپن رها کردم و از درون آیفون به میثم که کیسه هایی به دست داشت، نگاه کردم. گوشی آیفون را برداشتم:
ـ چرا زنگ می زنی؟ خوبه کلید داری!
کلید را درون قفل برد و گفت:
ـ نمی خوام با بی لباسیت مواجه شم!
**
روز ها و شب های تهران همیشه قشنگ است. روز ها و شب های تهران پر از تکه پاره ی آدم هایست که در گوشه ای از آن، جا مانده اند.
من در پارک دانشجویش بستنی قیفی خوردم و ارکیده معامله ی امیرارسلان را جوش می زد.
من جلوی قطار مترو ایستادم و با ذوق منتظر ماندم تا یکی از درب هایش جلوی پایم باز شد و ارکیده مراقب کیفش بود تا پولش را نزنند.
romangram.com | @romangram_com