#محاق_پارت_309

#پارت_94

رام دست به جیب شد:

ـ آره، الان شماره اش رو می گیرم. بهم گفت؛ نیازه برگرده؟ اما خب کیان بهم گفت؛ دم اون غول بیابونی رو بریده خطری همایون رو تهدید نمی کنه!

سرم را تکان دادم و گوشی را خواستم از دستش بگیرم که دستم را محکم گرفت:

ـ کیان ازم خواسته، تو رو از میثم و اون خونه جدا کنم...

نگاهم را از لب هایش به چشم هایش دادم. سرش را جلوی آورد:

ـ می گه جلوی چشم خودش باشی، راحت تره! درسته من زیر دست کیان هستم؛ اما بهتره با پیشش رفتن، مخالفت کنی! فضا خونه و زندگی کیان پر از مرگ و خون هست! کیان آدمی که از اولش دمخور با مرگ و میر بود!

صدای " الو، الو" گفتن های همایون، حواسم را پرت می کند. همایون هزار مرتبه عذر می خواهد و من هزار مرتبه اشک می ریزم.

در اتاقش می نشینم و به تک تک حرف هایش با جان دلم گوش می دهم. به عکس هایش خیره می شوم و غرهایم را به جان می خرد. برایم دل می سوزاند و او تنها کسی ست که دل سوزاندنش بوی ترحم نمی دهد.

از همان دور، مرا نوازش می کند، می بوسد و چنان آرامم می کند که انگار عمریست مرا شناخته و با گوشت و پوستش عجین شده ام.

بیشتر از نیم ساعت حرف می زنیم و برای چند روز آینده تماس تصویری را جایگزین صحبت هایمان می کند.

گوشی را کنار می گذارم و همان جور نشسته، پاهایم را به زمین می رسانم. به جلو خم می شوم و دست هایم را روی زانوهایم نگه می دارم.

حرف های خشایار را دوست نداشتم، نمی دانستم چرا می خواست؛ مرا از کیان دور کند. کیانی که همایونم را نجات داد، چندان بد به نظر نمی رسید؛ قیافه اش غلط انداز بود.


romangram.com | @romangram_com