#محاق_پارت_308
ـ پیگیری کرد، فهمید اونا استرالیا رفتند؛ اما اون سمت یه ماشین ناشناس بردشون، می گفت دوربین ها کار شده ی فرودگاه یه ماشین نقره ای نشون دادن که سرنشینش یه پیرمرد بوده!
دستم را با استرس رو لب هایم کشیدم:
ـ اینقدر قسطی حرف نزن، الان کجاست؟ خوبه؟
سرش را بی میل تکانی می دهد:
ـ راستش عمه ات از ترس تقریبا قبضِ روح شده! بیمارستانه، همایون رو هم تا می خورد زدنش، دستش شکسته و یکی از انگشت های پاش در رفته، فکر می کردند؛ همایون چیزی می دونه.
آرنجم را روی اپن می گذارم:
ـ وای! خدا این ارسلان را نابود کنه تا نمیره ما اروم نمی گیریم!
یقه ی بافتنی لباسش را می کشد و با چشم های تیره اش خیره ام می شود:
ـ یه پرستار شخصی گرفتم براشون! خط هم برای همایون خریدم. کلی حرف هم بارش کردم که یهو فیلش یاد هندوستون کرده!
دست آزادم را بند موهای پخش و پلایم کردم:
ـ میشه باهاش حرف بزنم؟
https://t.me/joinchat/AAAAAFdjBKOvvMXh_FHR7w
#پارت_نود_و_چهار
romangram.com | @romangram_com