#محاق_پارت_307

ـ من فقط بهش گفتم؛ می خوام برگردم ایران... جور کن یه هواپیما شخصی بیارتم تا علاف نشم. گفت می خوای تهران بیای کجا بری؟ گفتم خونه همایون! بازی کردن رو دوست داره، سوار ون که شدم، خودم خوفم گرفت وقتی چشامو بستند، گفتم باز یه جای محرمانه قرار گذاشته و من نباید بدونم.

پوف بلندی می کشد و با مشت چند ضربه به پیشانی اش می زند:

ـ قرصی چیزی هست؟ سرم درد می کنه.

بطری را در سینک می اندازم و دوباره سمت یخچال می روم. میان طبقه قرص ها، کدئین را پیدا می کنم. قرص را روی اپن پرت می کنم.

لیوانی زیر شیر آب می گیرم و سمتش می روم. درست کنارش روی یکی از صندلی ها می نشینم.

ـ بهم همه چیو راست و حسینی می گی! باشه؟ من واقعا بیشتر از چند روزه درست نخوابیدم! اونقدر نگرانم که معده ام صدبار سوخته و به روی خودم نیوردم!

لیوان آب را کنار می گذارد و قرصی از فله اش بیرون می کشد. قرص را بالا می اندازد و قورت می دهد. به صندلی تکیه می زند:

ـ کیان بیشتر کمکم کرد. همه اولش که کیان رو می بینند؛ چندان روی خوش نشون نمیدن، تربیت و ذهنش اروپایی هست!

سرم را تکان می دهم:

ـ من کاری به اصل و نسبش ندارم، همایون کجاست؟

دستش را زیر چانه اش می گذارد و سرش سمت چپ می کشد و صدای شکسته شدن مفصل هایش را می شنوم.

ـ بهش گفتم؛ میثم برای مادر همایون و خود همایون بلیط استرالیا گرفته؛ اما چند روزه نه زنگ زده و نه چیزی، گفتم ملکوتی اون کله کچل رو فرستاده و انگار بلایی سر اونا اورده...

پایش را بالا آورد و روی اپن گذاشت:


romangram.com | @romangram_com