#محاق_پارت_306
#پارت_نود_و_سه
#پارت_93
دست های یخ زدم را زیر بغل زدم:
ـ این دختره... خدا بگم چیکارت نکنه؛ چرا پاشو به خونه هما کشوندی؟ هان؟
نگاهش کردم، موهایش را بالای سرش بست و فشاری به سرش آورد، تارهای مویش را آنقدر محکم کشید، که ابرویش کمی به بالا کش آمد.
از جا بلند شدم و با قدم های کوتاهی سمتِ آشپزخانه رفتم. در یخچال را باز کردم و بطری آب را یک نفس بالا رفتم.
ـ در که قفل بود!
روی یکی از صندلی های پشت اپن نشست:
ـ در باز کردن فکر کردی برای کیانی که یک عمر ور دست بابای دزدش بوده؛ کار داره؟
سمت ظرفشویی می روم و مابقی آبِ بطری را روی صورتم می ریزم. آب سرد تنم را برای لحظه ای می لرزاند.
ـ هر غلطی می خوای بکن؛ پای این دختره رو به خونه زندگیم باز نکن!
سرش را روی اپن می گذارد:
romangram.com | @romangram_com