#محاق_پارت_303
مرد دستش را جلوی زن برد:
ـ باز کن این بدمصب رو، گروگان انگار گرفته! بِرایان چاقو بیار...
مرد کنار دستم را زیر چشمی پاییدم که سمت آشپزخانه رفت.
زن دستی به پوتین هایش کشید و چاقوی ضامن داری از پشت پوتینش بیرون کشید:
ـ نرو بِرایان، چاقو هست!
زن خم شد و چاقو را روی طناب کشید:
ـ استایل خوبی داره؛ امتحانش کردی؟
با تعجب چشم گرد کردم که مرد نگاهم کرد:
ـ من زن دارم! می فهمی که کیان؟
کیان! نام زن کیان بود؟ نمی دانستم چشم هایم بیشتر از این باز می شود یا نه؟ شده بودم؛ مثل مجسمه ای وسط شهر بزرگی ساخته شده است که هرکسی کنارش عکسی می گیرد و می رود!
از جایم بلند می شوم:
ـ تو، لباس منو در اوردی؟
بند آخر طناب را باز می کند و سمت من می چرخد:
romangram.com | @romangram_com