#محاق_پارت_302
ـ تو، تو...
لبخند کجی می زند و با نانخن های لاک خورده ی سفیدش چانه ام را لمس می کند:
ـ راستش آره من همونم... زیاد از دیدن قبلمون نگذشته.
خودش را عقب می کشد، می ایستد و دستی روی موهای بلندش می کشد:
ـ دفعه قبل رنگشونو دوست نداشتم، آخه این بهم گفت، اون رنگی شبیه ماکارانی میشه موهام...
و با دستش مرد روی مبل را نشان داد. دست های مرد را با طناب بسته بودند.
مرد را می شناختم. می دانستم قرار نبود؛ الان سر برسد! فکر می کردم؛ بودنش یک نفس آسوده خاطر نصیبم می کند؛ ولی زهی خیال باطل!
نمی دانستم ربطشان به یک دیگر چیست؛ اما زن خیلی صمیمی با او رفتار می کرد.
کیسه ی سیاه روی سر مرد را بیرون کشید و گونه اش را به ته ریش های نسبتا زیاد مرد چسباند:
ـ آلبا رو دادم دست مسعود! خیلی نکه بهم علاقه دارند!
ـ بیجا کردی، چه مرگته؟ این مسخره بازیا چیه راه انداختی! صد دفعه گفتم؛ به من دست نزن، بالا میارم!
زن دهان کجی کرد و شالگردنی که روی بازوانش افتاده است را بالا می کشید:
ـ عزیزم خودت خواستی برات یه چیزی پیدا کنم که زودتر برسی!
romangram.com | @romangram_com