#محاق_پارت_301
"هومی" می کشد و این بار، دست هایش از بازوی مرد پایین تر می رود که دوباره مرد می غرد:
ـ واقعا چی فکر کردی؟ احمق!
لباس در دستم را سریع تن می کنم و دکمه هایش را تا به تا می بندم. مرد جلوی می آید و دو زانو جلویم خم می شود. دستش که سمت دکمه ها می رود، خودم را با ترس عقب می کشم و پاهایم با عمل غیر قابل پیش بینی شده ای در صورتش کوبیده می شود.
دختر به قهقه می خندد. از روی پای مرد بلند می شود و با آن پوتین های پاشنه دار چرمش که بلندی اش تا ران پاهایش است، سمتم می آید.
لباس بافتنی دخترانه ای که تا بالاتر از زانوست؛ پوشیده است که یک سمت شانه اش با بندی وصل است. گردنبندی به گردن دارد که پلاک نقره اش با نگین های همرنگ پرستینگش هم خوانی دارد.
نور منعکس شده ی لوستر وسط خانه به روی نگین گردنبندش می افتاد و بازتاب بدی ایجاد می کند.
https://t.me/joinchat/AAAAAFdjBKOvvMXh_FHR7w
#پارت_نود_و_دو
#پارت_92
ـ خب، پامچال عزیز! از من خوشت اومده که اینقدر غیرواقعی نگاهم می کنی؟
خودم را عقب می کشم و او بدنش را جلوتر می کشد. لب هایم را تکان می دهم:
romangram.com | @romangram_com