#محاق_پارت_300
فکرهایم را دسته چین کردم و با تعجب تمام به روزی رسیدم که زنی شماره ام را خواست! همان روزی که جلوی هتل با ماشین درب و داغانش پیپ می کشید!
دست های مرد کنارم، روی شانه ام نشست و مرا از جا بلند کرد. هنوز به آن زن نگاه می کردم. لباس نامناسبی به تن داشت!
با کرشمه ی بی نظیری روی پای مردی که آن سمت مبل نشسته بود، جا خشک کرد. روی سر مرد کیسه مشکی رنگی کشیده بودند.
دست هایش را سمت دکمه های کاپشن مرد برد. دکمه اول را که باز کرد، مرد تکانی خورد و غر زد:
ـ نکن! حالم رو بهم می زنی با حرکاتت... خوبه می دونی هیچ وقت نمی تونی منو تحریک کنی!
نفس گرفته شده ام پر صدا رها شد. سرم را در گردنم مخفی کردم. با پرت شدن پیراهن دکمه داری روی دست هایم، نگاه هراسانم سمت مرد برگشت.
ـ بپوشش!
دستم را سریع به قفسه سینه ام رساندم و با هول تنم را میان دست هایم مخفی کردم. مرد با پوزخند کریهی پرسید:
ـ می خوای بگی خجالت می کشی؟ جالبه واقعا! بابات که خوب لباس کَندَن رو بلده!
با صدای خنده ی بلند زن، نگاه مات مانده ام را به سمت دیگر کشاندم.
زن انگشت های دستش را روی گردن مرد کشید و گفت:
ـ بابات مست و غیر مست نداره، کلا سر و کار خوبی با خراب کردنِ دکمه های لباس داره!
نمی فهمیدمش! حرف هایش بوی بی شرمی می داد. بوی روابطی را می داد که هیچ سرش به من ربط نداشت!
romangram.com | @romangram_com