#محاق_پارت_299

صداها محو بود، خیلی محو... شبیه موج دریا که از دور می آمد.

چشم هایم آن قدر به هم محکم چسبیده شده بودند که پلک هایم حرکت نمی کردند.

دست هایی از شانه ام پایین می آمد و درست بالای قوس کمرم، انگشت هایش را بالا می کشید و ستون فقراتم را لمس می کرد.

تن کوفته ام را به سختی تکان می دهم که گوش هایم فعال می شود.

ـ انگار بیدار شد!

این را دقیقا مردی گفت که نفس هایش پشت شانه ام پخش می شد. صدایش آشنا نبود، آرام نگفت با هیجان غریبی این حرف را زد.

باد سردی رد می شد و به تنم دستی می کشید. حس می کردم، لباس به تن ندارم. پوست دستم را روی شکمم کشیدم و بالاتر اوردم، حدسم درست بود؛ لباسی به تن نداشتم.

با ترس چشم باز کردم که درست بالا سرم قیافه زنی آشنا را دیدم. با تعجب به موهای سبز رنگش که تلفیق غلیظی با رنگ دودی داشت، نگاه کردم.

گردنش را جلو کشید. خالکوبی های پر رنگ و لعابش تا گردنش پیشرَوی داشت. چند تره از موهایش جلوی دیدم را می گرفت. چشمکی زد و دستی به پرستینگ های بالا لبش کشید.

قفسه سینه ام پر شتاب بالا پایین می شد. سرم روی مبل بود، اطراف آشنا می زد؛ اما زن بالا سرم خیلی از ذهنم دور بود.

انگشت های کشیده اش را روی گردنم کشید. چشم های نسبتا ریزش خیره ام بود. قهوه ای های تیره اش با دقت از پیشانی ام تا روی لب هایم می گذشت، لکه های ریز پخش شده روی گونه هایش تا بینی اش ادامه داشت و لب هایش خالی از رژ لب بود.

یک جور عجیبی نگاهم می کرد. با دستی تارهای تیره ی موهایش را عقب زد و پشت گوشش را خاراند که توجه ام به گوشواره بزرگ حلقه ای اش جلب شد.

آب دهانم را آشکارا قورت دادم که خندید و ابروی چپش را با شیطنت بالا انداخت. خالکوبی ریز بالای ابرویش را نمی دیدم.


romangram.com | @romangram_com