#محاق_پارت_304

ـ راستش بقیه علاقه داشتند؛ تیکه دوم لباست یعنی پایین تر رو هم یه کاریش کنیم؛ اما خب، نمی خواستم تو رو به چوب امیرارسلان بزنم! می دونم دل خوشی از اون پدر خوش تیپِ خوش مشربت نداری!

با قدم های تندی سمتش حرکت کردم که میان راه بِرایان مچ دستم را گرفت.

ـ بیخود کردی به من دست زدی!

مرد از روی مبل بلند شد:

ـ هیچی بهت نمی گم، هی تو کارام دخالت نکن!

کیان تیغه چاقو را کنار گونه خودش گذاشت:

ـ اوه، سُری میس پامچال!

این را با لهجه ی غلیظ لاتین ادا کرد. منی که طی تمام سفرهایم از هر زبانی چیزی می فهمیدم، متوجه جمله اش شده بودم.

نگاهی به برایان کرد، برام از روی مبل سه نفره، پالتوی مشکی رنگ را برداشت. سمت کیان رفت و پالتو را دستش داد. کیان با لبخند نگاهم کرد و همراه اینکه پالتویش را می پوشید گفت:

ـ می دونی خشی از اون هاست که زود تحریک میشه! کافیه یه بار دستت رو زیر گوشش بکشی! همه مردا نقطه ضعف دارند.

با دستش به بِرایان اشاره کرد:

ـ بِری رو بین، نیمه ایتالیایی و ایرانی هست! نقطه ضعفش هم....

انگشتش را به دهانش گرفت:


romangram.com | @romangram_com