#محاق_پارت_297
ـ رفته استرالیا!
دستم را بند آستین لباس بافتنی اش می کنم. متوجه حالم می شود و مچ دستم را می گیرد:
ـ از صبحه می گم یه چی کوفت کن.
آب دهانم را قورت می دهم:
ـ نمی تونستم چیزی بخورم. به نظرت چیزی شده؟ اخه هی بهش گفتم؛ چی شده، بیراه جواب داد. وای میثم، نکنه حال همایون بد شده؟
دستم را کشید و روی مبل تک نفره ی کنار تلویزیون نشاندم. سرم را عقب بردم و چشم بستم. پاهایم را در خودم جمع کردم.
صدای پاهای ضرب گرفته ی میثم را می شنیدم. او بدتر از من عصبی بود. من بیشتر از عصبی بودنم، ترس داشتم. ترسی که هربار یک جوری به چشم می آمد.
آن قدر استرس داشتم که بیشتر این چند روز در دستشویی به سر می بردم. نمی دانم کدام احمقی گفته است؛ آب خوردن باعث آرامش می شود! آخر من که آرام نشدم هیچ، همه ی راهم، دستشویی می شد.
سرم را به دسته ی مخملی مبل چسباندم. میثم پتوی روی مبل دیگر را رویم کشید:
ـ نمی ترسی که؟ برم یه چیزی بخرم بخوریم. ممکنِ برم پیش مامانم، انگار غذا دیشب مونده.
چشم هایم را باز می کنم:
ـ نه برو، در رو قفل کن فقط...
سری تکان می دهد و با دست گذاشتن روی پیشانی ام با اخم می پرسد:
romangram.com | @romangram_com