#محاق_پارت_296

خشایار سرفه ی خشکی می کند:

ـ همایون رو پیداش کردم. فعلا نمی تونه حرف بزن..

زانوهایم سست می شود و دو زانوی روی زمین می افتم:

ـ راست میگی؟ خدای من، چی شده؟

دوباره سرفه می کند:

ـ شب میام تهران، برگرد خونه ات...

صدای بوق های پشت هم را گوش می دهم و با استرس تاچ گوشی را به لب هایم می چسبانم. میثم دست هایش را از جیبش در می آورد:

ـ چی شده؟

دستم را بند میز عسلی کوچک کنار دستم می کنم و از جا بلند می شوم:

ـ گفت همایون را پیدا کرده...

گوشی ام را سمتش می گیرم:

ـ شماره اش رو ببین...

میثم نگاهی به شماره می اندازد:


romangram.com | @romangram_com