#محاق_پارت_295

ـ کجایی؟

اخمی می کنم:

ـ بله؟

ـ خشایارم، بیرونی؟

دستم را به سرم می گیرم و به تکیه گاه مبل تکیه می زنم:

ـ خونه همایون!

یک لحظه یاد آن سیلی می افتم. سیلی که اصلا دست خودم نبود! دنبال مقصر می گشتم و او دقیق نقطه کور زندگی ام شده بود. آمد، آتش زد به جانم و ته اش یک سیلی جاندار نوش جان کرد که بدبختی، حقش هم نبود.

کلافه در گوشی فوت می کند:

ـ برگرد خونه ات...

صاف می ایستم و با استرس می پرسم:

ـ چیزی شده؟

میثم توجه اش جلب می شود و با قدم های تندی سمتم می آید. سرم را کمی از موبایل فاصله می دهم:

ـ خشایاره، میگه برگردم خونه...


romangram.com | @romangram_com