#محاق_پارت_294

#پارت_90

دستی روی چشم هایم می کشم و از پله های عریض اتوبوس پایین می آیم. کارتم را روی دستگاه می گذارم و با تک بوقی که می زند، پشت میثم راه می گیرم.

خانه همایون آمده بودیم، خانه ای که سر نبش قرار داشت و کلی خاطرات خوب داشت.

کلید را درون قفل فرو برد و در را با نگاه بی راهی باز کرد.

کف پاهایم تا روی پارکت نشست، حس عقب گرد داشتم. حس آدمی که آسم امانش را بریده و اسپری لازم است.

دستم را به دیوار گرفتم. از بد روزگار، وسایل پخش و پلای همایون روی مبل سه نفره دیده می شد.

دیدی وقتی یکی را دوست داری، کوچک ترین چیزها تو را یادش می اندازد، همین پیراهنش که من دل خوشی ازش نداشتم و جر دادنش را می خواستم، مرا به گریه انداخت.

دستم را محکم جلوی دهانم گذاشتم و با اشک به وسایل روی مبل خیره شدم؛ چند دست لباس، ماگ چای همیشگی اش، کوله بزرگ کوه نوردیش و..

فشاری به تکیه گاه مبل وارد کردم. میثم با دیدنم هوفی کشید و راهش را سمت آشپزخانه کج می کند. او را کفری کرده ام، اعصابش را به هم ریخته ام. این مدت نمی گذاشت زیاد خانه بمانم، دستم را می گرفت و هرجا که فکر می کرد، همایون است مرا می برد.

شب ها که تنها می شدم، دیگر کاری از دستش بر نمی آمد. خداحافظی می کرد و باز فردایش مراقبتش شروع می شد.

حسام پسر شفق، یواشکی نگاهم می کرد، آخر یک عصر که در خفگی به سر می بردم، نمک بازی هایش گل کرد و باعث شد از ترکش های بداخلاقی ام در امان نماند.

از همان روز، دور تر از من می ایستد و تنها با تکان دادن سرش به میثم سلام می کند. شفق گاهی با حرف های میثم وسایل خوراکی خانه را تهیه می کرد و گاهی دخترم دخترم به ریشم می بست.

صدای بلند موزیک راک گوشی ام توجه ام را جلب می کند. بی حوصله تماس را وصل می کنم. شماره ی عجق وجقش را یک لحظه می بینم.


romangram.com | @romangram_com