#محاق_پارت_293
***
اما و اگرهایی هستند که بغل " ای کاش" می چسبیدند و هرچه خواستن هست را به ناتوانستن تبدیل می کند.
چند روزی بود که من هم به نتوانستن رسیده بودم، دستم بند تُنبانی که از قضا افتادنی بود!
هیچ کاری از پیش نبرده بودیم، هیچ کاری یعنی صفر مطلق که سمت منفی بی نهایت می رود.
نیلوفر را دقیقا یک هفته بود نمی دیدم! فکر می کردند؛ خر هستم و نمی دانم که داخل خانه ی خانواده ی میثم چپیده است. به موبایلم زنگ می زند، پیامک جان گذاز می دهد؛ اما مقصر سفر همایون مگر او نبود؟
حالا خاک باغچه ته سیگار های همایون را بلعیده بود و یادگاری های روز آخرش هم آب شده بودند.
سرم را به میله اتوبوس تکیه می دهم و به خیابان شلوغی که پر از آدم های مختلف بود، خیره می شوم. میثم با فاصله از من به شیشه پشت سرش تکیه داده بود و چشم های خسته خوابش را بسته بود.
یک هفته تمام سگ و دو زد، عرق ریخت، هر چه رابط کاری پدرش بود را وصل ماجرا کرد و انتهای همه کارهایش، هیچ بود.
هیچ همان صفر مطلق خودمان است که در قرنطینه گیر کرده است. از مو افشان که نگویم، کفری ام کرده است! یک هفته ست؛ ندیدمش و ادامه فیلم در این باکس جیمیلم هنوز استپ است.
https://t.me/joinchat/AAAAAFdjBKOvvMXh_FHR7w
#پارت_نود
romangram.com | @romangram_com