#محاق_پارت_292
ـ راستش... من... پامچال...
با فریاد پتو را کنار می زنم و می غرم:
ـ تو چی؟ باز خر دوتا ماچ و بوسه و دوستت دارم های عرفان کودن شدی؟ برو گمشو بابا...فکر کردی من از پشت کوه اومدم؟
با دست آزادم بر سرم می کوبم:
ـ خاک بر سر من که فکر توعه بی همه چیزم، خاک عالم توی سر اون همایون که دلش برای توعه بی لیاقت می سوزه...
جیغ می زنم:
ـ برو بیرون، نمی خوام قیافه نحست رو ببینم...
دست روی دهانش می گذارد و با هق های خفه ای سمت در اتاق می رود. دستی روی صورتم می کشم و اشک های بی موقع را پاک می کنم. پتو را بالا می آورم و روی صورتم می کشم. دوباره داد می زنم:
ـ همین الان جول و پلاست رو جمع کن؛ از خونه من گورت رو گم کن، هرچی که داری رو ببر، نمی خوام دیگه ببینمت...
نفس هایم را تند تند رها می کنم و ادامه می دهم:
ـ نمی خوام ببینم یه عوضی توی خونه ام نفس می کشه و نمک می خوره و نمکدون رو می کنه تو چشمم!
صدای هق هایش بلند می شود. دست روی گوش هایم می گذارم و دوباره سرم را زیر پتو مخفی می کنم.
همه روزهایی داریم که خیلی بد است، بد و حال به هم زن! روزها و شب های من، همه شان روی هم، آشغال و به درد نخور بودند درست مثل خود لاکردارم!
romangram.com | @romangram_com