#محاق_پارت_291
پاهایم را به سختی جمع کردم و دستم را روی انگشت های پایم می گذارم و بغض بختک شده را به سختی قورت می دهم.
صدای قدم های محکمش را می شنوم، بی هیچ حرفی دستش را سمت میز تلویزیون می برد و طوطی خاکستری اش که دم قرمزی داشت، روی مچ دستش می نشیند.
از اتاق که بیرون می رود، انگار حجم عظیمی از بدبختی روانم را می چلاند.
نمی دانستم چه غلطی کنم! نمی دانستم بروم پیش امیرارسلان یا ...
گنگ و پر از سوالی بودم که جوابش طولانی تر از سوال بود.
ـ پامچال؟
بی کشیدن پتو گفتم:
ـ برو بیرون، نمی خوام تو یکی رو ببینم.
دستش را به پتو می کشد:
ـ بهتره قرصات رو بخوری.
پوزخندی زدم:
ـ تو هم بهتره بری به عرفان زنگ بزنی و بگی که داری میری خونه مادربزرگت، حالم از این همه آشغال بودنت بهم می خوره. فکر کردی کی هستی که قایمکی با عرفان قرار می زاری و ما رو اسکول دست خودت کردی؟
به تِته و پته می افتد:
romangram.com | @romangram_com