#محاق_پارت_290
نظری؟ چیزی؟ نقدی؟ حرفی؟ یه گپ کوچیک؟
دوست داشتین کنار من و بقیه باشید:https://t.me/joinchat/EB2ZclNPi1zJnzynCeMzVQ
#پارت_هشتاد_و_نه
#پارت_89
آن قدر بی دست و پا بودم که حتی فکر خودکشی هم در افکارم خطور نمی کرد؛ آن هایی هم می کرده بود؛ ناموفق بود و بس! می خواستم برای چه خودکشی کنم؟ برای بی توجهی پدر مادری که فکر پول در آوردن بودند یا خواهری که بدجور خاطرخواه داشت؟ شایدم برای پسر همسایه ای که مرا قایمکی از پنجره خانه شان دید می زد و بعدها با یک دور سوار شدن دوچرخه اش به من ابراز علاقه کرد!
جالب است؛ چه قدر انگیزه خودکشی داشتم و جرأتش را نداشتم.
بدنم را حس نمی کردم. سه پتوی گرم و نرم رویم انداخته و به قدری سنگین بودند که مجال تکان خوردن هم نمی دادند.
با تقه ی کوتاهی، متوجه ورود مو افشان می شوم. مگر این مرد در زدن هم بلد بود! دلم می خواست به قتل برسانمش، نصف کابوس هایم تقصیر بلاها و نقشه های بی فکر او بود!
ـ حالت بهتره؟
دستم را دراز کردم و او روی زمین زانو زد، آرام مرا بالا کشید و نگذاشتم سرش عقب برود، چنان سیلی به صورتش زدم که کف دست خودم گزگز کرد.
" هه" تقریبا پر تعجبی از دهانش خارج شد و کمی عقب رفت! به دیوار پشت سرم تکیه زدم و دستم را زیر پتو پنهان کردم. بی تفاوت نگاهم کرد، رد کمرنگ انگشت هایم درست روی گونه سمت چپش جا خشک کرده بود. لبم را محکم گاز گرفتم.
romangram.com | @romangram_com