#محاق_پارت_289

سوزش سوزن سرنگ به مچ دستم، حالی به حالی ام می کند و با ترس از جا می پرم. نیم خیز شده و مردی که سرنگ به دست دارد، با تعجب خیره ام می شود. نگاهم به مچ دستم بر می گردد، سوزن سرنگ در مچ دستم شکسته اش و خون غلیظی از اطراف سوزن سرازیر است.

با درد می نالم و دستم را می خواهم سمت سوزن ببرم که مرد با احتیاط دستم را عقب می زند:

ـ لطفا دراز بکش...

جمله اش شبیه به اضطراب قبل آزمون کنکوری ست که نخوانده ای و هی تکرار می شود. سوال می پرسد و جوابش تنها چشم های تاری می شود که سقف سفید با گچ بری های طراح دار را می بیند.

دوباره ضربه می زند و رگ نامعلوم را با غرغر پیدا می کند. ناله می کنم و همایون گفتن از زبانم نمی افتد.

صدای باز شدن در پذیرایی را می شونم و حرف های میثم را با دقت گوش می دهم. حالم را می پرسد و دکتر با تاسف از اتفاق چند ثانیه ای قبل می گوید. میثم توضیح می دهد که مدتی ست حملات عصبی شدیدی دارم و چند روز پیش تشنج خفیفی داشته ام.

من شنیدم که دکتر گفت؛ " خوبه با این وضعیتش دست به خودکشی نزده" و خنده ام در اتاق پخش شد. سرم را چرخاندم و به مردی که شکم نسبتا بزرگی داشت و کیف سامسونش به هیچ یک از آن کلمات سخت دیالوگ هایش نمی آمد، نگاه کردم.

دست سِرُم زده ام را به سرم رساندم و با پوزخند گفتم:

ـ پوست کلفت شدم که خودکشی نمی کنم، وگرنه آمار خودکشی بالاست.

میثم عصبی سرتکان می دهد و دکتر را به بیرون می کشاند. با بی حالی دوباره می خندم. خودکشی! اگر جرأت خودکشی داشتم در همان سیزده سالگی ام قال قضیه را می کَندَم که الان این همه بدبختی نکشم.

---------------🌼--------------

سلام دوستان❤️

شب همگی قشنگ😍


romangram.com | @romangram_com