#محاق_پارت_288
دستم را به دیوار کنار در می گیرم و با سستی به کناره ی کمد تکان می دهم. سُر می خورم و سرم را روی پاهایم می گذارم. حالم از این همه بدبختی ام به هم می خورد، از این همه عجز و ناتوانی که مدت طولانی ست، پاگیرم شده است.
قطرات اشک یکی پس از دیگری راه باز می کنند و نفس کشیدن های پر صدایم را، با هق های مقطعم رها می کنم.
فکر و خیال نبود همایون عین خوره دلم را به هم می زد. شبیه بچه ای که بعد خوردن غذایی که مورد علاقه اش نیست، حجم عظیمی از زرداب را بالا می آورد. شبیه به زنی که بعد فارغ شدنش حالش از نوزادش به هم می خورد.
من شبیه به همه شده ام؛ الا خودم. گوش هایم از شنیدن هرصدایی امتناع می کرد. می دانستم یک وضع وخیم گریبان گیرم شده است.
همایون و آخ همایون این نبودنت به دل من نبود و ته این همه عذاب کاش به مردن امیرارسلان برسد تا نفس راحتی بکشم.
دست های سخت و مردانه اش مرا به سختی از جا بلند می کند. تمام سر و صورتم تا نوک پاهایم پر از عرق های سردی ست که هیچ جوری خوب نمی شد.
نیلوفر پتویی را دورم می پیچید، سرم را روی شانه ام خم می کنم، التهاب گونه ام پوست سرشانه ام را مور مور می کند.
چشم هایم را نیمه باز نگه می دارم و می نالم:
ـ همایون!
خشایار، نیلوفر را کنار می زند:
ـ پیداش می کنیم، خب؟ تو آرام بگیر... چه مرگت شد یهو!
نیلوفر شانه هایم را می مالد و از نقطه های کور زندگی ام می گوید. از نقطه هایی که متنفرم به چشم بیاید. از حمله های عصبی ای که تا تشنج می رفت و لرزش به تن می داد. از ساختمان سیزده طبقه می گوید. از پرش نابهمگام جلوی چشم هایم و پخش خونی که تا یک ماه تمام مرا در بیمارستان روانی ها چپاند.
این همه درد ناعلاج دارم و باز کم است؟ نیلوفر چرا همه این دردها را به او می گفت؟ او خودش زنش را زیر تیغ شکنجه دیده است، من زنش را در فیلم پلی شده در این باکس جیمیل دیده ام!
romangram.com | @romangram_com