#محاق_پارت_287
به همایون فکر می کنم، به اینکه چهار روزیست به من زنگ نزده است، به اینکه گفته بود؛ خط آن ور آبی بخرد، تماس می گیرد! به این ها که فکر می کنم؛ لرز شدیدی تمام بدنم را احاطه می کند.
ترس خوابیده پشت استخوان هایم، نیلوفر را به وحشت می اندازد و سخت به آغوشم می کشد. می داند که از نبودن همایون می ترسم، از اینکه نکند سقوط کرده باشند، اینکه این همه بی خبری از او بعید است.
دستگیره را فشار می دهم و صورتم را به در می چسبانم. تمام جواره ام می لرزید. گردنم پر از عرق های ریز و درشتی شده بود که از گلوگاه به سمت قفسه سینه ام روانه می شدند.
نیلوفر سرش را جلو می کشد و عرق های روی پیشانی ام را دستش پاک می کرد. نفس هایم هنوز درست سرجایش نیامده بود که تقه ای به در خورد:
ـ خوبید؟ در رو باز می کنی پامچال؟
https://t.me/joinchat/AAAAAFdjBKOvvMXh_FHR7w
#پارت_هشتاد_و_هشت
#پارت_88
پاهایم میل تکان خوردن نداشتند. سرمای بدی از پنجره ی نیمه باز اتاق نیلوفر به داخل اتاق تراوش می کرد و با هر سوزی به بدن عرق کرده ام، لرز کمرنگ میان پوست و گوشتم می پیچید.
نیلوفر شانه هایم را آرام می مالد:
ـ می خوام در رو باز کنم، میای عقب؟
romangram.com | @romangram_com