#محاق_پارت_286

کلید را در قفل می اندازم و چهار قفله اش می کنم. مرد دستگیره را محکم تکان می دهد و می غرد:

ـ گمشو بیا بیرون ببینم.

گوشی را به گوشم می چسبانم و با دم عمیقی فریاد می زنم:

ـ تو رو خدا یه مامور بفرستید اینجا یه مرد مزاحمم...

میان حرفم آرام نجوا می کند:

ـ تو که نمی خوای برای همایون مشکلی پیش بیاد، قطع کن این بی صاحب رو!

با بهت موبایل از میان کف دستم سر می خورد و صدای " الو، الو" کمرنگ می شود. عاجز می شوم و کمی دلخوش خواستن را به تعویق می اندازم.

مرد با شرارت می خندد:

ـ خوبه، حالا هم در رو ...

صدای مرد دیگری قاطی می شود:

ـ باز نکنه می خوای چه غلطی کنی کچل؟

نفس هایم را سخت بیرون می دهم و نیلوفر ترسیده به بازویم چنگ می زند. صدای درگیری به گوش می رسد و فریاد های دو مرد که به چند مرد دیگر تبدیل می شود.

دستگیره ی سیاهِ در، میان دستم عرق کرده است و آشوبِ جدیدِ راه افتاده، یک لحظه ام فکرم را از همایون دور نمی کند.


romangram.com | @romangram_com