#محاق_پارت_285
با تعجب نگاهش می کنم و اصلا این درجه از شعور را در آن مو افشان نمی دیدم!
ـ می خوایید قفل رو بیارید من خودم یه نگاهی بهش کنم؟
موشکافانه به سر تاس و بی مویش خیره می شوم و کمی در را کنار می زنم:
ـ منتظر باشید؛ قفل رو بیارم!
سریع سمت خانه می دوم و وارد خانه شده، سمت پذیرایی می روم و از روی میز بین مبل ها، قفل را بر می دارم. تلویزیون خاموش بود و نیلوفر دیگر در پذیرایی نبود. لیوان چای خالی اش روی میز تلویزیون را بر می دارم.
ـ نیلوفر اتاقتی؟
وقتی جوابی ازش نمی شونم، از پذیرایی بیرون می آیم که متوجه باز شدن در ورودی می شوم. سرم را سریع می چرخانم و لیوان چای را در دستم فشار می دهم، همان موقع صدای باز شدن در اتاق نیلوفر به گوشم می رسد.
مرد با پوزخند دستکش های قهوه ایش را در میاورد و با نیم پوت هایش پا روی فرش عریض راهرو می گذارد.
ـ همین کار ها رو می کنید که بلای زیادی میشه سر دخترها اورد!
صدای بلند بلند صحبت کردن نیلوفر را می شنوم. انگار هنوز متوجه هیچ چیزی نشده است و احتمالا نزدیک درب اتاقش ایستاده که صدایش آن قدر از نزدیک می آید.
مرد با لبخند کمرنگی انگشت اشاره اش را روی بینی اش به نشانه ی سکوت می گذارد و من بی قید و بی گوش دادن به حرفش جیغ می زنم.
سریع سمتم می خواهد بیاید که سمت اتاق نیلوفر می دوم و پای او به روفرشی پهن شده ی جلوی در ورودی گیر می کند.
نیلوفر ترسیده موبایلش از دستش می افتد و من تند او را به داخل اتاق هل می دهم و در را پر صدا می کوبم. با چشم اشاره ای به گوشی می کنم و نیلوفر با هول باتری گوشی اش را جا می زند.
romangram.com | @romangram_com