#محاق_پارت_284
💜 75 #پارت_هفتاد_و_پنج #پارت_75
https://t.me/Roman_Sedna/801
#پارت_هشتاد_و_هفت
#پارت_87
بلند می شوم و این بار فیلم را استپ می کنم و با دو دستم صورتم را می پوشانم. نمی خواستم دوباره با صحنه قبل مواجه شوم. نمی خواستم شاهد شکنجه هایی باشم که اصلا به سیما مربوط نبود.
در اتاقم را باز می کنم و بی برداشتن چادر و پوششی تنها دمپایی هایم را تا به تا می پوشم. در کوچه را باز می کنم و با سرکی متوجه نبودن خودش و ماشینش می شوم. می خواهم در را ببندم که درست از کناره ی در مردی جلوی رویم می آید.
دستم را روی در بی قفل فشار می دهم و به چشم های مرد زل می زنم:
ـ مشکلی پیش اومده؟
سرش را تکان می دهد:
ـ نه، خشایار گفت؛ اینجا وایسم و حواسم به در خونه باشه؛ اخه انگار قفلش خراب شده!
romangram.com | @romangram_com