#محاق_پارت_276

ـ جا نشستن تو ماشین، مخ معیوبت رو راه بنداز، یه فکری کن. از دست همتون روانی شدم.

بی جواب دادن به حرفم، شیشه را بالا می زند و می دانم یک " برو بابا" حواله ام می کند. از این پسرک بخاری بلند نمی شد.

وارد خانه می شوم و با پیامکی به میثم خبر قفل زهوار در رفته را می دهم.

نیلوفر تکانی به خودش می دهد و لیوان چای اش را بر می دارد. به فیلم پخش شده نگاه می کند و هنوز نمی داند، همایون رفته است!

این مدت، حتی سلام خشک و خالی ای هم نمی کنم، حالش را هم نمی پرسم، در واقع یک بی محلی مشهودی در رفتارم است که نیلوفر چندان به آن اهمیت نمی دهد.

پنجره ی نیمه باز منتهی به حیاط را می بندم و پرده خوش نقش را می کشم. بی حوصله تر از آن هستم که پای فیلم های مسخره ی ماهواره وقتم را تلف کنم.

حین وارد شدن به اتاقم، صفحه روشن موبایلم را هم می بینم. پشت میز می شینم، در حالی که لپ تابم را باز می کنم، پیامک آمده را می خوانم: " پدرت می خواد، ببینتت، از خر شیطون پایین بیا... کار مهمی باهات داره! "

موبایلم را میان کتاب های تلنبار شده ام، سُر می دهم و مثل همیشه جواب پیامک سپیده را بی جواب می گذارم. حس و حال نق ها و دلسوزی ها مزخرفش را ندارم. حالا که فهمیده است؛ همایون رفته و تنها شده ام، از بعد پرواز همایون، اظهار نگرانی می کند و حالم را بهم می زند.

همه پیامک هایش منتهی به امیرارسلان می شود و پشیزی هم مادرانه هایش را به چشم نمی بینم. دو خط پیام می دهد، انگار مادری کرده است.





#پارت_هشتاد_و_شش

#پارت_86


romangram.com | @romangram_com