#محاق_پارت_277
صفحه گوگل را باز می کنم و با سرچ جیمیل، این باکس جیمیلم را باز می کنم. یک سری اش تبلیغ های دیجی کالاست و ما باقی سایت هایی که ثبت نام کرده ام. میان همه اش، یک جیمیل توجه ام را جلب می کند که با یک جمله شروع شده است؛ " پیشنهاد می کنم؛ نبینی!"
اول فکر کردم؛ تبلیغ فیلم یا سریالی باشد؛ اما با لود شدن فیلم، اول صفحه ای قرمز پخش می شود و بعد قرمزی کمرنگ و کمرنگ شده، سیاهی ای تمام صفحه را می پوشاند. تمام توجه ام به مانیتور است که عکس و یا هیچ چیزی پخش نمی شود که بی مقدمه صدای ناله هایی بلند می شود.
اول فکر می کردم، صدا از بیرون است؛ اما بعد چند ثانیه نیم تنه ی برهنه ی دختری که چشم هایش را دستمال قرمزی بسته اند و دهانش را با چسب پوشانده اند، مواجه می شوم.
هول زده از جا می پرم و بی توقف فیلم، هراسان می خواهم به بیرون بروم که صدای زن دیگر بلند می شود:
ـ بهتره وقتی داری این فیلم رو می بینی؛ مرد طوطی به دست رو خبر نکنی...
ادامه حرفش را نمی شوم و دستم روی دستگیره ی در جا می ماند. عقب گرد می کنم و انگشت های یخ زده ام را به صندلی ام می رسانم.
با استرس قسمت تکیه گاه صندلی را لمس می کنم و با چرخاندن صندلی رویش می نشینم. نفسِ در سینه حبس شده ام را رها می کنم.
موهای خوش رنگ قهوه ای دخترک به حالت پریشانی تمام اطرافش را پر کرده است. روی چشم بند قرمز رنگ، طرح های عجق وجق دیده می شود که چندان درشت نیست. گوشواره های حلقه ای طلایی اش برق می زد و یک نور کمرنگ سفید در صورتش پخش شده بود.
صدای زن دوباره بلند می شود:
ـ چه قد این دختره رو می شناسی؟
کمی مکث و سر دخترک را به جلو هُل می دهد:
ـ راستش به اون پسره گفتم؛ زنت رو تنها جایی نفرست؛ اما این بار از دستش در رفت!
صدای کشیدن صندلی بر روی زمین بلند می شوم و دخترک بی طاقت سرش را تکان می دهد و چیزهای نامفهومی به گوش می رسد.
romangram.com | @romangram_com