#محاق_پارت_275

ـ اینا رو چرا به من میگی؟

چپ چپ نگاهم می کند:

ـ مطمئناً عاشقت نشدم. من اصولا پسر رفیق بازی نیستم، با تو هم حتی راحت نیستم؛ خیلی ناراحت هستم که میام برای تو میگم.

پوزخندی فاهشی می زنم:

ـ چرا فکر می کنی؛ باور می کنم؟

پاهایش را از صندلی آویزان می کند و کفش های کالجش را می پوشد. کیف کوچک و کتاب هایش را بر می دارد.

نفسی می گیرد و سمتم بر می گردد:

ـ باور نکن...

در حیاط را می کوبد و قفل بدقلق حیاط با کوبشش از هم می پاشد و زبانه ی قفل همراه با مابقی اش زمین می افتد. هوفی می کشم و از جا بلند می شوم. پاهایم را روی زمین می کشم و سوز هوا از لایه ی جلوی باز دمپایی به پاهایم می رسد.

خم می شوم و لاشه ی قفل را بر می دارم. سرکی به داخل کوچه می کشم که متوجه سمند پارک شده و راننده اش می شوم.

سرم را پایین می آورم که شیشه را پایین آورد و با ابروی بالا رفته نگاهم می کند:

ـ بیام کمک؟

اخمی می کنم و با دهان کجی اش می پرسم:


romangram.com | @romangram_com