#محاق_پارت_274

پاکت سیگارش را بر می دارم و درش را باز می کنم. به نخ های مرتب قلمی سیگار خیره می شوم:

ـ بابات اگه بدونه؛ خلاف تو کارته، فکر کنم کشتت! خیلی بهت می نازه!

لبخندش همچنان محفوظ است. پایش را بالا می اورد و لب صندلی می گذارد و کمی به جلو خم می شود:

ـ بابام خیلی خوبه، لااقل برای خونه و خانواده اش خیلی خوبه. اون روزی مچم رو گرفت که پشت درخت کاج سیگار می کشیدم.

نگاه کوتاهی به چشم هایش می اندازم و دست به سینه می شوم:

ـ نرگس رو گفتی؟

سرش را به نفی تکان می دهد:

ـ اینو اصلا نمی تونم بگم. تازگیا هم برای خواهرم خواستگار اومده، بدتر از اینم که برادر نرگس خواستگار خواهرمه...

با تک خنده ای می پرسم:

ـ جداً که نمیگی؟

سرش را عصبانی تکان می دهد:

ـ ها ها، خنده نداره ها... جدی هم می گم. نرگس دخترخالمه.

لب هایم پایینم را به دندان می گیرم:


romangram.com | @romangram_com