#محاق_پارت_273

خودش را دوباره جلو کشید و انگار برای گفتن حرفی دودل می زد.

بی حوصله سمتش چرخیدم و فندک خالی از گاز را کنار پاکت سیگارش می گذارم:

ـ چی می خوای بگی که هی پشیمون میشی؟

لبش را از میان دندانش بیرون می کشد و سمتم می چرخد. کمرش را به دسته ی صندلی تکیه می دهد:

ـ مطمئنی خوبی؟

ابروهایم را بالا می اندازم و دستی روی نام برجسته ی پاکت سیگارش می کشم:

ـ تو چی؟ نیم ساعت اینجا نشستی و یه نخ سیگارم نکشیدی!

می خندد و فندکش را تکان می دهد:

ـ می بینی که، اومدم بکشم دیدم تموم شده.

شانه بالا انداختم و دقیق نگاهش کردم:

ـ همه آدم های اطراف درگیر عشق و عاشقی مسخره ای شدند. فکر کنم؛ خوبشون منم که درگیر یه آدم زبون نفهم مو أفشون شدم.

لبخندش پررنگ تر می شود:

ـ خیلی با نفرت نگاهش می کنی!


romangram.com | @romangram_com