#محاق_پارت_272

ـ برام مهم نیست؛ داری به خاطر نیلوفر و دوری ازش میری، برام مهمه که اونقدر ازم دوری که فکر نکردی؛ من بیشتر از همه آسیب پذیرترم. میثم و نیلوفر برای من، تو نمیشن همایون!

با دستش کاپشن را جلوتر می کشد و با چشم های متعجبش نگاهم می کند:

ـ پامچال!

لبخند مضطربی می زنم:

ـ دم رفتنت نباید این چیزها رو می گفتم. دلم خیلی می سوزه همایون، فقط چهار ساعت به پروازت مونده؛ بهم گفتی داری میری و دلیلش بدتر حالم رو می گیره. کاش یه کم خودداری بودی و دلت برام می سوخت. پشت من یه تپه کاهی که هر لحظه باد بهش می زنه...

***** ** **** ****

https://t.me/joinchat/EB2ZclNPi1zJnzynCeMzVQ





#پارت_هشتاد_و_پنج

#پارت_85

به گلدان های گل نداده نگاه می کند و دوباره به تکیه گاه صندلی چوبی تکیه می زند. دستی زیر بینی ام می کشم و به برف مانده بر طاقچه دیوار خیره می شوم.

هنوز دور سبزه ی گوشه ی باغچه، ته مانده های سیگارش پخش بود.


romangram.com | @romangram_com