#محاق_پارت_271

قدم کوتاهی بر می دارد و با بهت می پرسد:

ـ چی؟

سرم را تکان می دهم و اشک به چشم هایم نیش می زند:

ـ افتضاح بود همایون... افتضاح!

سرم را بالا می آورم:

ـ من فیلمشو دیدم. درد داشت! خیلی بد بود. خودت می دونی چه قدر آدم حساس و دل نازکی ام. این ها همه اش تقصیر امیرارسلانه که یه دختر اون جور شکنجه داده بشه.

کلافه پوفی می کشد:

ـ اینا رو تو الان باید بهم بگی؟

نفسم را پر صدا رها می کنم و به ساعت دیواری فانتزی قرمز رنگ خیره می شوم:

ـ بهت گفتم؛ یه چیپ دست منه و اونو باید بهشون بدم! من نمی دونم چیپ اصلا چیه! دلمم نمی خواد؛ سراغ امیرارسلان برم. سپیده هم قطعا چیزی نمی دونه.

کاپشن همایون را از روی چوب لباسی بر می دارم:

ـ الان زمان رفتنت نبود، الان که من از هر زمانی درمونده ترم و تنها یک هفته تا تولد بیست و چهار سالگیم مونده!

کاپشن را روی شانه هایش می گذارم:


romangram.com | @romangram_com