#محاق_پارت_270
ـ خشایار بهم گفت؛ سیما برای دوستش داشتنش هرکاری می کنه؛ قبول کرد تا دوسال دور از نامزدش نزدیک خونه میثم اینا بمونه تا به خانواده میثم و بعد من، نزدیک بشه.
چشم هایش را ریز می کند:
ـ دوسال؟ چه نقشه ی افتضاحی!
لبی تر می کنم و به بند بند انگشت هایش خیره می شوم:
ـ موفق شدند. دوسالشون نیتجه داد و ماندانا عاشق سیما شد. با بهم خوردن قضیه ی سیما و میثم، یه فردی به اسم ملکوتی، سیما رو زمانی که با اتوبوس به شیراز بر می گشته، دزدیده. از نظرت شاید راحت به نظر بیاد؛ اما به قول میثم، اونا برای پول و اعتبار بین مافیا دیگه هر غلطی می کنند.
پر صدا بینی ام را بالا می کشم:
ـ برای خشایار به فیلم فرستادند به فجیع ترین حالت ممکن...
#پارت_هشتاد_و_چهار
#پارت_84
دستی روی صورتم می کشم و با یاد آوری فیلم، آرام می نالم:
ـ تصور اینکه سیما رو با دوتا تیکه لباس به یه چوبه دار آویزون کردن و اونقدر زدنش، زیاد سخت نیست...
romangram.com | @romangram_com